تبلیغات
خدا همه را دوست دارد - همه چی اتفاقی شد؟؟؟!!!
we must trust ourself and buil our world

همه چی اتفاقی شد؟؟؟!!!

چهارشنبه 1 دی 1389 01:36 ب.ظ

نویسنده : پسری با نفس رنگین کمان(سینا)

خیلی خسته بودم همه چیز یه دفعه اتفاق افتاد ...همین طور که داشتیم با اتوبوس بر می گشتیم یعنی میومدیم تهران ...اخه دانشگاه بودیم ..و ساعت حدود یک و نیم بود ....علی دوستم بغلم نشسته بود ...و داشتم گوش می دادم که داره با کی صحبت می کنه ..من هیچ وقت این کارو نمی کنم اما این دفعه اتفاقی گوش می کردم .وقتی تلفنش تموم شد ..گفتم جایی می ری خوب ما رو هم ببر..امروز حوصله خونه رفتنو ندارم اصلا...کجا می خوای بری

-اون مرده که بهت گفته بودم میاد در مغازه ..لپتاب می خرید ازمون یه جلسه گذاشته برای معارفه خیلی دوست دارم برم ..خستم اما می رم چون همکارامم میان ..بریم ببینیم چی میشه

برام خیلی جالب بود که همچین فردی چه شکلی می تونه باشه و این که چی فکر می کنه ....

.....یک هفته پیش........

سینا بگو امروز چی شد؟

-چی شده باز ک-س دیدی ؟

-نه بابا دیوونه..یه اقاهه اومده بود تو مغازه یه کارت بهمون داد که می گفت انرژی در مانی می کنه و تازه کلاس هم می زاره برای هرکس که بخواد...کارتشو ببینم..اقای ....

-دوست دارم ببینمش اگه اومد باز در مغازه بگو منم یه سر بیام

-باشه هر موقع اومد بهت می گم

خلاصه اون روز جمعه منو رفیقم قرار شد که بریم درکه چون گفته بود که ساعت سه و نیم اونجا باشن هرکی که می خواد شرکت بکنه..

خلاصه ما رفتیم توی تجریش بعد از اونجا اتوبوس های درکه رو سوار شدیم ....

وقتی اونجا رسیدیم دستشویی داشتم مثل چی اما ...چی بگم که تا 7 که برسم خونه دستشویی نرفتم پدرمون در اومد..

اونقدر قضیه جالب شده بود که یادم رفت اصلا دستشویی دارم...

سا عت سه و نیم شد و اومد ..یه مرد سی و پنج ساله ...با هممون دست داد اما درست منو از همه محکم تو گرفت توی اون سرما و با لباس نازکی که پوشیده بود گرمای دستش منو به تعجب وا داشته بود...

و قرار شد که ما به طرف بالا حرکت کنیم همون موقع دو تا از بچه هامون هم اومدن اما خبری از هم مغازه ای های علی نشد و فقط ماچهار نفر بودیم....

ادمه داستان بزودی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 دی 1389 01:40 ب.ظ