تبلیغات
خدا همه را دوست دارد - از ابتدا...
we must trust ourself and buil our world

از ابتدا...

سه شنبه 16 شهریور 1389 03:31 ب.ظ

نویسنده : پسری با نفس رنگین کمان(سینا)
nyizsg0rh5mew0jh91m.jpg

صورتمو به صورتش چسبوندم خیلی نرم بود و لذت بخش از این کار واقعا ارامش می گرفتم و خوشحال بودم در همان حال مادرم صدام کرد و گفت :عزیزم بیا ناهار بخوریم.

اون بدن نرم و پشمالوی یک خرس عروسکی بود که من هنوز دارمش و هنوز که هنوزه دوستش دارم به غیر از اون چند تای دیگه هم دارم و همشون تقریبا شبیه همن به هر حال یکی بیشتر یکی دوستشون دارم و بهشون عشق می ورزیدم ان موقع من سنی نداشتم و تنها 8 سالم بود من همین طور بزرگتر شدم و در سن 11 سالگی کم کم یک حس هایی پیدا کردم البته زیاد متوجه نمی شدم اما زیاد هم دقت به ان نمی کردم چون هم سن کمی داشتم و هم زیاد جلب توجه نمی کرد اما یک چیزی این وسط بود...یک کلمه... توی کلاس پنجم تنها چیزی که منو زیاد عذاب میداد این بود که مورد هجوم دوستام قرارمی گرفتم و با زدن این لغت خیلی ناراحتم می کردند .....دختر

خلاصه گذشت و من به اول راهنمایی رفتم  خوشحال و کمی نگران مثل هر بچه ابتدایی که تازه وارد مرحله جدید تری میشه .از اون اول تنها چیزایی که من دنبالش بودم مرد ها بود. ان مردی که من دوستش داشتم مسئول پایه اول بود که علیرضا نام داشت سفید, ریش همیشه تمیز کرده و همیشه خوشتیب من خیلی بهش علاقه داشتم و بعد ها در سال های سوم و دوم بارها بهش گفته بودم که اقا من شما رو خیلی دوست دارم .این کلمه رو از مادر و پدرم یاد گرفتم که بعضی موقع ها به هم می گفتن و هر چند گاهی هم به من.من تک پسر نبودم سه خواهر که دوتا از من بزرگترودیگری که کوچکتر از من بود.

بعضی موقع ها خودمو کمی به علیرضا نزدیک می کردم حتی شده بود که توی اردو ها یه دفعه توی شلوغی اونجا شو می گرفتم...  

J

شاید از نظر اون من در دوران بچگی سیر می کردم اما من این طور فکر نمی کردم چون می فهمیدم دقیقا چی کار می کنم, یادم میاد که بعد از ظهر ها میومدم ساعت سه و نیم کشتی(برنامه دایره طلایی) نگاه می کردم و لذت می بردم اون موقع کامپیوتر داشتم و تنها چیزایی که می گشتم دنبالش تو سایت های کشتی و این جور سایت ها بود اما نه سایت های مربوط به گ.ی ها.

 من تا سوم راهنمایی اسم گ.ی را نشنیده بودم و اصلا فکر نمی کردم که کسایی مثل من هم وجود داشته باشند.خودم را تنها حس می کردم....

ولی هرچی بزرگتر می شدم حسم به همجنس خودم بیشتر می شد, گاهی وقتا وقتی با دوستای راهنمایی می رفتیم پیش دختر ها احساس می کردم بغل یه دیوار ایستادم هیچ حسی نداشتم حتی برای این موضوع ناراحت هم می شدم .اما با گشتن در اینترنت اطلاعات زیادی به دست اوردم و برای خودم یک پا استاد شدم اما این موضوع هنوز عذابم می داد نمی توانستم باور کنم و البته با توجه به افکاری که در ایران هست مبنی بر همجنس بازی ترس هم وجود داشت و همچنین ترس از اینده که چه می خواهد بشود چند بار برا ی این موضوع سعی کردم به مشاوره و روانشناس مراجعه بکنم اما مادرم نمی گذاشت و همچنین پدرم که می گفت مگه دیوونه شده هر موقع دیوونه شدی می بریمت ,با این که تحصیل کرده بود اما درک نمی کرد .

 من اوایل سال اول دبیرستان عاشق مردی شدم که از قضا او هم علیرضا بود تماما اون چیزی بود که من می خواستم و همیشه ارزوشو داشتم اما بادیدن او  حالم بدتر شد مجرد نبود و اینکه دوست صمیم مرا بیشتر دوست داشت ناراحتی پشت ناراحتی..., عشق او بسیار ناراحتم می کرد و تنها چیزی که به من هدیه کرده بود گریه های مکررشبانه بود این موضوع , من همه اعضای خانواده را ازار میداد من دوسال بااین وضعیت زندگی کردم اما چگونه باتوجه به عقیده در حد معمولی که داشتم نمی توانستم باور کنم که این گونه هستم و از طرفی ارزوی اینکه یک روز یک مرد را در اغوش بکشم بیشتر به این موضوع دامن می زد .تناقض وجودم بدتر از همه.

من مریض شدم به خاطر فشار عصبی که داشتم باعث شد این فشارنه تنها روح مرا بلکه اعضای بدن مرا درگیر کند جسمم را بیمار کند و مرا بارها به اتاق عمل راهنمایی کند .بعد از عمل ها شروع کردم به تشنج کردن شبانه از خواب بیدار میشدم و لرز شدید می گرفت مرا برای این موضوع خودم را به دوش اب گرم میرساندن تا ارامش بگیرم ,انقباض های عضلانی و عرق سرد..... همه می دانستد که به خاطر اعصاب من است اما چون من چیزی نمی توانستم بگویم, کمکی نمی توانستند به من بکنند.

توی اویل سال سوم دبیرستان تصمیم گرفتم که با کسی این موضوع را در میان بگذارم با خواهر بزرگترم, نمی دانم اون روز چه شد اما زبانم باز شد و گفتم ....درد دلم را بیرون ریختم احساس کردم راحت شدم اما خواهرم سرش را انداخته بود پایین و درهم رفتن عمیق پیشانیش را فریاد می زد لب هایش رل می خورد و لب خندی تلخ می زد ..می دیدم اماباز حرفم را قطع نمی کردم ...حرفم که تمام شد از اتاق رفت بیرون او ازدواج کرده بود و یک بچه چهار ساله داشت بعد از اون موضوع به من گفت من بچمو دیگه پیش هیچ کسی نمی زارم این حرف او نشان از باور نکردن من و این که مرا یک همجنس باز تلقی می کرد...این حرفش مرا خرد کرد......

از انجا که دختر ها حرفی را در دل نگه نمی دارند به مادرم گفت و مادرم بعد از یک روز دعوا که تو دوستای بدی داشتی ..یا بخاطره اینکه صبح تا شب پای اینترنتی اینطوری شدی...اما واقعا اینگونه بود؟

بالاخره ما به مشاوره رفتیم مادرم کمک نکرد این من بودم که خودم را کمک کردم شماره ای پیدا کردیم و رفتیم من اصطراب زیادی داشتم همانجا هم مشاوره بود و هم روانپزشک ابتدا به پیش روانپزشک رفتم یک سری قرص نوشت و بعد از من به پیش مشاوره رفتم همه چیز را گفتم هرچیزی که فکر می کردم به من کمک می کند ,

خلاص شدن از این وضعیت را این بار از ته دل می خواستم و دوست نداشتم عقب بکشم بعد از اتمام صحبت های من او ابتدا فکر کرد که کسایی دیگه ای که این موضوع را مرا فرستادند اما من تا ان روز دوستی مثل خودم نداشتم .وقتی برایم حرف زد خیلی اروم شدم و وقتی دیدم که بعد از این همه مدت تنها کسی هست که مرا درک کند بسیار خوشحال بودم

تقریبا شش جلسه رفتم ر خیلی چیز ها برایم مشخص شد شب اول تاصبح نخوابیدم و فقط به حرفهایش فکر می کردم باید یا خودم کنار میامدم باید همه چیز عوض می شد از زندگی در جهنم خسته شده بودم و خواستار بهشت بودم ........

 

عنوان بعدی: زندگی پس از جهنم خیالی.......

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1389 01:42 ب.ظ