تبلیغات
خدا همه را دوست دارد - زندگی پس از جهنم خیالی
we must trust ourself and buil our world

زندگی پس از جهنم خیالی

پنجشنبه 18 شهریور 1389 06:43 ب.ظ

نویسنده : پسری با نفس رنگین کمان(سینا)
mu8dd7g5w4irz598ev2e.jpg

عنوان این پست به این دلیل نامیده شد چون زندگی رو خودم جهنم تصور کرده بودم
راستش بعد از این جریانات من زندگی رو به یه چشم دیگه نگاه می کردم با اینکه تنهاییم را با خودم به این طرف و ان طرف می کشاندم اما از اینکه چشمهایم دنیا را زیبا تر و جذاب تر می دید بسیار خوشحال بودم خودم را ازاد و رها حس می کردم, با دیگران رفتارم بهتر شده بود و دیگر عصبی نبودم همه این این موضوع را حس می کردند خودم که بیشتر از همه ....

من از ایران به مدت یک سال بلافاصله بعد از ان مشاوره هارفتم....بعضی شب ها گریه ام می گرفت و دلم برای علیرضا تنگ می شد مادرم بارها و بارها مرا می دید پدرم نیز از این موضوع ناراحت شده بود.پدرم نمی دانست که من دکتر رفته ام و قرص می خورم وقتی دید و از مادرم پرسید:چهره ی نگرانش را می دیدم که با پدر صحبت میکرد....

بعد از ان شب

مادرم فردایش در اتاقم را  باز کرد و اومد گفت می خوام باهات صحبت کنم .گفت :چی شده چرا همش تو اتاقی و گریه می کنی.

گفتم:تو که نمی دونی من چی می کشم هیچ کس نمی دونه تو رو خدا برو بیرون فقط ...تو چشماش اشک جمع شده بود و نگاهم کرد و گفت :من همه چیزو می دونم خواهرت قبل از اینکه بیام اینجا به من گفت من فکر می کنم تو دروغ می گی تا مارو به خودت جلب کنی من نمی تونم باور کنم که تو همجنس بازی.... کاشکی از همون اول تو شیکمم می کشتمت که به دنیا نمی اومدی می خوای ما رو جلوی همه خجالت بدی تو... من گریه می کردم و مدام حرف های مادرم توی مغزم این ور و ان ور می شد ...حس بدی بود ....نمی دانستم چه بگویم ...چه کار کنم ....بالاخره از اتاق رفت بیرون من دیگر نمی دانستم چه حرکتی انجام بدهم ,روی تخت دراز کشیدم و چشم هایم را محکم بستم ,ارزوی پرواز را برای همین لحظه می خواستم...دوست داشتم که بروم به یک جای دور برای خودم زندگی کنم....دور از همه ی این حرفها...چشم ها ...اشک ها ...فریاد ها .....

ان روز تمام شد و دیگر حرفی نبود از ان روزبه بعد دیگر هیچ وقت جایی که مادرم تنها بود نمی رفتم وازش خجالت می کشیدم .تصمیم گرفتم تظاهر به استریت بودن بکنم و بگم من از این دخترا می خوام باید اینجوری باشه اونجوری باشه ..با این حرفا احساس کردم بهش ارامش می دم و دلش قرص میشه که اون حرفا تموم شده و من پسر خوبی شدم...به هر حال توی اون یک سال قبل از اینکه به تهران بیایم مردی نبود که من دید نزده باشم جای شما خالی اما چه فایده حتی یه ماچشونم نمی تونستم بکنم.... :)

 

اون سال تمامشو داشتم برنامه ریزی می کردم برای اینده, چون بعد اون مشاوره واقعا ذهنم باز شده بود و وقت هم برای فکر کردن درست برای تنظیم برنامه روزهای دیگه زندگیم داشتم.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 شهریور 1389 06:57 ب.ظ