تبلیغات
خدا همه را دوست دارد - ازدواج , فقط همین راهه ؟؟؟!!
we must trust ourself and buil our world

ازدواج , فقط همین راهه ؟؟؟!!

پنجشنبه 25 شهریور 1389 07:54 ب.ظ

نویسنده : پسری با نفس رنگین کمان(سینا)

این قسمت مربوط می شه به وقتی برگشتم و دنبال بی اف بودم و برا ی اولین بار می خواستم با کسی قرار ملاقات بزارم .

متاسفانه ما باید به جای اینکه طرف مقابلمون رو توی جایی ببینیم باید حتما از توی اینترنت به دلیل فضای بسته ای که وجود داره پیدا کنیم البته خوشبختانه من تا الان هرکی رو پیدا کردم ادم بدی نبوده تازه من با یکی توی یک جای عمومی اشنا شدم نه از طریق اینترنت خیلی هم ادم نرمالی نبود به نظر من باید خوشحال باشیم چون من که از این یکی خیال راحت نداشتم اونا رو که تو اینترنتن بیشتر قبول دارم مقدمه بسه دیگه برم سراغ اصل مطلب...........

این قسمت مربوط به اینده ما هاست چون اخرش تنها می مونیم اگه ازدواج نکنیم اما این خودش برای ما یک سوال که ایا با ازدواج کردن بهتر می شویم یا نه همه این سوالات با اولین ملاقات من ,با یکی که اشنا شدم در نت در ارتباط است .....

من از همان ابتدا دنبال بی اف بودم و اطلاعات کمی هم داشتم و فکر می کردم یک مرد گی 44 ساله واقعا می تونه با یک پسر 18 ساله دوست بشه کنجکاوی هایم به من چیز های زیادی نشان داد در این مورد من با مردی دوست شدم که البته بعد چند وقت فهمیدم مجرد نیست و بچه هم داره او گی بود اما چرا این راه را انتخاب کرده بود جای بحث دارد, من بیشتر چون با مرد های سن بالا حال می کردم و دوست داشتم معمولا بیشتر ازسن  30 سال ملاقات می کردم ,چیز هایی که می شنیدم  مرا از اینده ام کمی می ترساند, با هر کدام از انها کمه کم 3 یا چهار ساعت صحبت می کردیم و وقتی می فهمیدم زن داشته یا اینکه زن داره سریع همون جا کات می کردم (اونایی که زن داشتن رو به خاطره این قبول نمی کردم در حالی که گی بودند,من خودم را جای بچه  یا زن انطرف می گذاشتم وهنگامی که می فهمیدند پدرشان با مرد ها در ارتباط است چه حالی می شدند) و تمام..... اما حرفهایی خوبی از انها می شنیدم که خیلی راهنمای من بودند و خیلی هم زیاد حرفهای ناراحت کننده از زندگیشان که برایم بسیار ناراحت کننده بودند و مرا به ساعتها فکر وا می داشت خلاصه از ان اولین ملاقاتم فقط ناراحتی نصیبم شد و مرا از خواب عمیقی که بودم بیدار کرد, که با چشمهای باز به دنیای خودمان نگاه کنم, من واقعا فکر می کردم او دوستم دارد و ما می توانیم با هم باشیم اما اینطور نبود حال برایم مسخره و بچه گانه است که همچین فکری می کردم .

بعد ازاولین بار , من باز دست بردار نبودم و یک سره دنبال بی اف شدن بودم با اینکه زیاد تو ذوقم خورده بود اما تسلیم نشدم و نخواهم شد,من همه را انسان هایی خوب می دیدم که البته اینطور نبود و خدا نجاتم داد که توانستم راه نجاتی پیدا کنم چون من کمی کله خر هم بودم و این برای کسی که تازه وارد محیطی شده اصلا به صلاح نبود ...به هر حال من چند نفر را امتحان کردم و دیدم که نه اونجوری که من فکر می کردم اصلا نبوده و همه اکثرا دنبال س-ک-س هستن من هم هستم ,اما با کسی که دوستش دارم و دوست دارم طولانی باشه یعنی اینکه یک بار مثل حیوان کارمون رو بکنیم  بعدشم سرمون رو بندازیم پایین و دیگر هیچ نباشه .....

بالاخره توانستم تا حدی ان چیزی را که می خواستم پیدا کنم اما فهمیدم بی افی چیز خیلی مسخره ای است و فقط حساسیتدو طرف را زیاد می کند...

توی این اخری ها دونفر را پیدا کردم که یکی  واقعا هنوزم منو دوست داره و من هم همین طور اما راهمون دوره و اون شمال به خاطره همینم نتونستیم بی اف بمونیم اما تونستیم دوست های خوبی بمونیم اون یکی هم که 38 سالشه که من خیلی عاشقشم و تپلیه خودمه... فقط مشکلش اینه که می گه من دیگه می خوام ازدواج کنم و از تنهایی خسته شدم کاشکی حرفهای این مردی که تازه به خاطره گی بودنش داره جدا میشه و سعی می کرده که این حسش رو از بین بره اما بعد یک سال با دیدن بدن لخت مردا تو استخر یا تلویزیون اون حس دوباره شعله ور شده رو می شنید و فکر نمی کرد که تنهایی بهتر از اون حس بدی هست که بعدش پیدا میکنه و کاشکی به این فکر می کرد که اون لحظه که با زنش ارضا نمیشه و بعد از اینکه زنش خوابه استمنا می کنه ................... خدا همه ما ها رو کمک کنه ...اگرم نکرد خودتون به فکر خودتون باشییییییییییییییییید





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 شهریور 1389 06:33 ب.ظ